LOGO سفرنامه ناصر خسرو

زندگینامه ی ناصر خسرو قبادیانی

در اواخر قرن چهارم هجری.ق و در قریه قبادیان از توابع مرو، کودکی زاده شد که بعدها فخر عالم شعر و ادب گردید، او که در واقع از شعرای بزرگ قرن پنجم هجری قمری بشمار می‌رود، در خانواده‌ای متمول بدنیا آمد که از لحاظ مادی در ردیف بزرگان روزگار خود بودند. شاعر ما یعنی حکیم ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی ملقب به " حجت " از شاعران و نویسندگان بسیار توانا و بزرگ ایران و از گویندگان درجه ی اول زبان فارسی است. وی در ماه ذی قعده ی سال 394 هجری در قبادیان از نواحی بلخ بدنیا آمد.که نیز در اشعارش به روشنی به آن اشاره شده است.

عکس

دژهای اسماعیلی

تاریخ قلعه ها

شاید بدانید که از زمانهای باستان ، حتا قبل از اسلام ، بنا نمودن دژها بنا به مسایل امنیتی برای مردم سرزمین ما ، که همیشه مورد تهاجم دشمنان ریز و درشت ، از شرق یا غرب یا شمال ایران ، واقع می شده اند ، کاری حیاتی به شمار می آمده است.

سایت
عکس

رودکی سمرقندی

آدم الشعرا

رودکی شاعر قرن سوم و چهارم هجری است. نام و نسبش را ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی نوشته اند. وی در اواسط قرن سوم هجری در روستای بنج از قرای رودک سمرقند به دنیا آمده است و از این رو به رودکی معروف شده است.

سایت
عکس

نزاری قهستانی

حکیم فرزانه ی قهستان

حکیم سعدالدین نزارى قهستانى (۷۲۱-۶۴۵ ه ق مطابق با ۶۹۹-۶۲۶ شمسى) از سرایندگان بزرگ نیمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم است. اغلب تذکره نویسان از او به‏نام نزارى فوداجى بیرجندى یاد کرده‏ اند.

سایت

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

چشم نهان  (شعر ناصر خسرو)

شنبه 15 تیر ماه سال 1387 ساعت 08:01 AM

 

چشم نهان

به چشم نهان بین نهان جهان را
که چشم عیان بین نبیند نهان را

نهان در جهان چیست؟ آزاده مردم
ببینی نهان را، نبینی عیان را

جهان را به آهن نشایدش بستن
به زنجیر حکمت ببند این جهان را

دو چیز است بند جهان، علم و طاعت
اگر چه گشاد است مر هر دوان را

تنت کان و، جان گوهر علم و طاعت
بدین هر دو بگمار تن را و جان را

به سان گمان بود روز جوانی
قراری نبوده است هرگز گمان را

چگونه کند با قرار آسمانت
چو خود نیست از بن قرار آسمان را

سوی آن جهان نردبان این جهان است
به سر بر شدن باید این نردبان را

در این بام گردان و بوم ساکن
ببین صنعت و حکمت غیبدان را

نگه کن که چون کرد بی هیچ حاجت
به جان سبک جفت جسم گران را!

که آویخته است اندر این سبز گنبد
مر این تیره گوی درشت کلان را؟

چه گوئی که فرساید این چرخ گردان
چو بی حد و مر بشمرد سالیان را؟

نه فرسودنی ساخته است این فلک را
نه آب روان و نه باد بزان را

ازیرا حکیم است و صنع است و حکمت
مگو این سخن جز مراهل بیان را

ازیرا سزا نیست اسرار حکمت
مر این بیفساران بیرهبران را

چه گوئی بود مستعان مستعان گر
نباشد چنین مستعین مستعان را؟

اگر اشتر و اسپ و استر نباشد
کجا قهرمانی بود قهرمان را

مکان و زمان هر دو از بهر صنع است
ازین نیست حدی زمین و زمان را

اگر گوئی این در قران نیست،گویم
همانا نکو میندانی قران را

قران را یکی خازنی هست کایزد
حواله بدو کرد مر انس و جان را

 

غربت  (شعر ناصر خسرو)

شنبه 15 تیر ماه سال 1387 ساعت 08:00 AM

 

غربت

زرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صفرا همی برآید از انده به سر مرا

گویم: چرا نشانهء تیر زمانه کرد
چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا

گر در کمال فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟

گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ
جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا

نینی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل
این گفته بود گاه جوانی پدر مرا

ای ناکس و نفایه تن من در این جهان
همسایهای نبود کس از تو بتر مرا

من دوستدار خویش گمان بردمت همی
جز تو نبود یار به بحر و به بر مرا

بر من تو کینهور شدی و دام ساختی
وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا

تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی
از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا

گر رحمت خدای نبودی و فضل او
افگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا

اکنون که شد درست که تو دشمن منی
نیز از دو دست تو نگوارد شکر مرا

خواب و خور است کار توای بی خرد جسد
لیکن خرد به است ز خواب و ز خور مرا

کار خر است سوی خردمند خواب و خور
ننگ است ننگ با خرد از کار خر مرا

من با تو ای جسد ننشینم در این سرای
کایزد همی بخواند به جای دگر مرا

آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور
پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا

چون پیش من خلایق رفتند بیشمار
گرچه دراز مانم رفته شمر مرا

روزی به پر طاعت از این گنبد بلند
بیرون پریده گیر چون مرغ بپر مرا

هرکس همی حرر ز قضا و قدر کند
وین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا

نام قضا خرد کن و نام قدر سخن
یاد است این سخن ز یکی نامور مرا

واکنون که عقل و نفس سخنگوی خود منم
از خویشتن چه باید کردن حرر مرا؟

ای گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام
چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا

قول رسول حق چو درختی است بارور
برگش تو را که گاو توئی و ثمر مرا

چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی؟
انصاف ده، مگوی جفا و مخور مرا

»دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک«
این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا

با خاطر منور روشنتر از قمر
ناید به کار هیچ مقر قمر مرا

با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر
دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا

گر من اسیر مال شوم همچو این و آن
اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا

اندیشه مر مرا شجر خوب برور است
پرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا

گر بایدت همی که ببینی مرا تمام
چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا

هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب
بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا

گیتی سرای رهگرران است ای پسر
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا

از هر چه حاجت است بدو بنده را، خدای
کردهاست بینیاز در این رهگرر مرا

شکر آن خدای را که سوی علم و دین خود
ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا

اندر جهان به دوستی خاندان حق
چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا

وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد
چون دشمنان خویش به دل کور و کر مرا

گر من در این سرای نبینم در آن سرای
امروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟

ای آنکه دین تو بخریدم به جان خویش
از جور این گروه خران بازخر مرا

دانم که نیست جز که به سوی توای خدا
روز حساب و حشر مفر و وزر مرا

گر جز رضای توست غرض مر مرا ز عمر
بر چیزها مده به دو عالم ظفر مرا

واندر رضای خویش تو، یارب، به دو جهان
از خاندان حق مکن زاستر مرا

همچون پدر به حق تو سخن گوی و زهد ورز
زیرا که نیست کار جز این ای پسر مرا

گوئی که حجتی تو و نالی به راه من
از نال خشک خیره چه بندی کمر مرا

 

سلام  (شعر ناصر خسرو)

شنبه 15 تیر ماه سال 1387 ساعت 07:59 AM

 

سلام

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بوی
ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که جهان سر و من چو چنبر کرد
به مکر خویش و، خود این است کار گیهان را

نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش
که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را

فلان اگر به شک است اندر آنچه خواهد کرد
جهان بدو، بنگر، گو، به چشم بهمان را

ازین همه بستاند به جمله هر چهش داد
چنانکه بازستد هرچه داده بود آن را

از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان
دگر زمان بستاند به قهر پستان را

نگه کنید که در دست این و آن چو خراس
به چند گونه بدیدید مر خراسان را

به ملک ترک چرا غرهاید؟ یاد کنید
جلال و عزت محمود زاولستان را

کجاست آنکه فریغونیان زهیبت او
ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟

چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد
به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را

کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان
همی به سندان اندر نشاند پیکان را

چو سیستان ز خلف، ری زرازیان، بستد
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را

فریفته شده میگشت در جهان و، بلی
چنو فریفته بود این جهان فراوان را

شما فریفتگان پیش او همی گفتید
»هزار سال فزون باد عمر سلطان را«

به فر دولت او هر که قصد سندان کرد
به زیر دندان چون موم یافت سندان را

پریر قبلهء احرار زاولستان بود
چنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را

کجاست اکنون آن فر و آن جلالت و جاه
که زیر خویش همی دید برج سرطان را؟

بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را

بسی که خندان کردهاست چرخ گریان را
بسی که گریان کردهاست نیز خندان را

قرار چشم چه داری به زیر چرخ؟ چو نیست
قرار هیچ به یک حال چرخ گردان را

کناره گیر ازو کاین سوار تازان است
کسی کنار نگیرد سوار تازان را

بترس سخت ز سختی چو کاری آسان شد
که چرخ زود کند سخت کار آسان را

برون کند چو درآید به خشم گشت زمان
ز قصر قیصر را و زخان و مان خان را

بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست
مر آفتاب درفشان و ماه تابان را

میانه کار بباش، ای پسر، کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را

ز بهر حال نکو خویشتن هلاک مکن
به در و مرجان مفروش خیره مر جان را

نگاه کن که به حیلت همی هلاک کنند
ز بهر پر نکو طاوسان پران را

اگر شراب جهان خلق را چو مستان کرد
توشان رها کن چون هشیار مستان را

نگاه کن که چو فرمان دیو ظاهر شد
نماند فرمان در خلق خویش یزدان را

به قول بنده یزدان قادرند ولیک
به اعتقاد همه امتند شیطان را

بگویشان که شما به اعتقاد دیوانید
که دیو خواند خوشآید همیشه دیوان را

چو مست خفت به بالینش بر تو، ای هشیار،
مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را

زیان نبود و نباشد ازو چنانکه نبود
زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را

تو را تن تو چو بند است و این جهان زندان
مقر خویش مپندار بند و زندان را

ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریان است
به علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را

به فعل بنده یزدان نهای به نامی تو
خدای را تو چنانی که لاله نعمان را

به آشکاره تن اندر که کرد جان پنهان؟
به پیش او دار این آشکار و پنهان را

خدای با تو بدین صنع نیک احسان کرد
به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را

جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است
به کشت باید مشغول بود دهقان را

چرا کنون که بهار است جهد آن نکنی
که تا یکی به کف آری مگر ز مستان را

من این سخن که بگفتم تو را نکومثل است
مثل بسنده بود هوشیار مردان را

دل تو نامهء عقل و سخنت عنوان است
بکوش سخت و نکو کن ز نامه عنوان را

تو را خدای ز بهر بقا پدید آورد
تو را و خاک و هوا و نبات و حیوان را

نگاه کن که بقا را چگونه میکوشد
به خردگی منگر دانهء سپندان را

بقا به علم خدا اندر است و، فرقان است
سرای علم و، کلید و درست فرقان را

اگر به علم و بقا هیچ حاجت است تورا
سوی درش بشتاب و بجوی دربان را

در سرای نه چوب است بلکه دانایی است
که بنده نیست ازو به خدای سبحان را

به جد او و بدو جمله باز یابد گشت
به روز حشر همه مؤمن و مسلمان را

مرا رسول رسول خدای فرمان داد
به مؤمنان که بدانند قدر فرمان را

کنون که دیو خراسان به جمله ویران کرد
ازو چگونه ستانم زمین ویران را

چو خلق جمله به بازار جهل رفتهستند
همی ز بیم نیارم گشاد دکان را

مرا به دل ز خراسان زمین یمگان است
کسی چرا طلبد مر مرا و یمگان را

ز عمر بهره همین است مر مرا که به شعر
به رشته میکنم این زر و در و مرجان را